حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

خدایا شکرت

      خدایا ، پروردگارا...     به جز خودت به دیگری واگذارش نکن !! تویی پروردگار او     پس قرار ده بی نیازی در نفسش ، یقین در دلش،     اخلاص در کردارش ، روشنی در دیده اش ، بصیرت در قلبش     و روزی پر برکت در زندگی اش....     الهی آمین.     خدای خوب و مهربانم شکرت  به خاطر همه ی خوبی های اطرافم..     خدایا ممنونم به خاطر همه ی روزهای زیبایی که برای همه ی ما رقم زدی.. خدایا شکرت..     خدا جون ممنونم ازت که منو لایق یه فرشته دونستی. ممنونم که بهم مقام ...
15 آذر 1392

حدیثه سادات وعکسای دو هفته

  دختر دلبندم عزیز دلم چند تا عکس برات میذارم مال موقعی هست که اردکان بودیم.   تاریخ عکس:26 آبان92 فدای ذوق زدنات زندگی من!!     داری خدارو شکر میکنی.... الهی شکر به خاطر همه ی نعمت های خوبی که بهمون دادی.       دست دستی میکنه وروجک طلام.       حدیثه سادات و خاله کوچولوش...       خاله  هر جوریه میخواد تو عکس بیفته!!       فاطمه خانوم گل گلاب موفق شد عکس تکی بگیره..           ای وروجکا.!!!!!..   &n...
5 آذر 1392

کاشکی میشد بهت بگم...

  کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم..   جان دلم ، ساداتم دو ماهی میشه که من و بابا رو مامانی و بابایی صدا میزنی. البته با زبون شیرین و لحن ناز و خوردنی خودت......     شش هفت ماهه بودی که ماما میگفتی ولی بعد از دوهفته یادت رفت و دوباره چند روز بعدش بابا میگفتی و همش کارت شده بود صدا زدن بابا.. حتی یه وقتایی به منم میگفتی بابا..... کم کم خیلی چیزای دیگه یاد گرفتی و هرکلمه ای که گفتی رو تو دفتر خاطراتم با ثبت تاریخش برات نوشتم و اینجا خاطرات کلی رو برات مینویسم.     عزیزکم من و بابا رو خیلی باحال و شیرین صدا میزنی.. به من میگی مامایی.. الهی من فدات بشم عزیزدلم بهت میگم...
4 آذر 1392

یه روز پر دغدغه!!

      سلام دختر قشنگم   اول از همه یه خبر خوب بدم که دوم آذر یعنی دیشب تخت و کمد سیسمونیت رو آوردن. جهت اطلاع دوستان میگم ما چون مستاجر بودیم و جا نداشتیم تخت و کمد بچه رو نخریدیم و الان که خونه رو عوض کردیم خریدیم. البته بازم خونه اجاره ای هستیم ولی این دفعه خونمون بزرگه. دیشب مزاحم آقا مصطفی اینا شدیم اومدن کمک تا تو اتاق بچینیم. خوب بگذریم. آخرشب که شد شما سرفه های شدیدت شروع شد یه هفته ای میشد که کمی سرفه میکردی ولی نه به این شدت منم جدی نگرفته بودم و یه وقتایی داروی گیاهی بهت میدادم. ولی دیشب تا صبح اصلا نخوابیدی. از شدت سرفه زیاد استفراغ می کردی و اصلا نمیتونستی بخوابی. همین جو...
3 آذر 1392

دو سال گذشت...

سمیه ی عزیزم... یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم؟     حالا تو رفتی و نیستی،پس چرا من نمی میرم؟     چرا هستم؟چرا موندم؟چجوری طاقت میارم؟     چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم     جای خالیت رو چجوری می تونم بازم ببینم؟     من که آتیش می گرفتم چی باعث شد که نسوزم     ذره ذره، قطره قطره، می سوزم اما می مونم      خودمم موندم چجوری می تونم زنده بمونم     هنوز هم باور ندارم که تو نیستی و من هستم     شاید من مرده باشم الکی میگن که هستم     کاشکی و...
30 آبان 1392

حدیثه سادات علی اصغر می شود.

      اگر چه شیر خواره بوده اصغر                بسی حاجت روا بنموده اصغر     گره های بزرگ دوستان را                به دست کوچکش بگشوده اصغر       دختر بی نظیرم ، دلبندم     روز هفدهم آبان مصادف با جمعه چهارم محرم لباس علی اصغری به تن و راهی حسینیه شیرخوارگان شدیم.. ولی شما شیرخواره نبودی یک هفته شده که شیر نخوردی.. دلم برای شیر خوردنات تنگ شده عزیزمممممممم. پارسال هم علی اصغر شدی چون بیشتر وقتش...
25 آبان 1392

بوی محرم

      ارباب صدای قدمت می آید هنگامه ی اوج ماتمت می آید ما در تب و تاب غم تو می سوزیم چند شب دگر محرمت می آید       ملوسک مامانی و بابایی   خیلی وقت بود که میخواستیم بریم اردکان و هر دفعه یه مشکلی پیش میومد که نمیرفتیم. دیگه با کلی برنامه ریزی قرار گذاشتیم که جمعه دهم آبان بریم که بازم نشد. شب رفتیم بیرون تا بابایی چندکار عقب افتاده داشت که میخواست انجام بده من و شما رفتیم تو ماشین نشستیم و بابایی داشت میومد که یهو چشمم به بابا افتاد که کف خیابون خوابیده از ترس داشتم سکته میکردم نمیدونستم باید چیکار کنم نفهمیدم چجوری رفتم پیشش. از شدت درد نمیتونست حرف بزن...
18 آبان 1392